تبلیغات
داستانهای کوتاه از تاریخ - در ستایش دیوانگی
با تاریخ همیشه یک گام جلوتر از دیگرانید !!

در ستایش دیوانگی

تاریخ:شنبه 25 آذر 1391-11:40 ب.ظ

در ستایش دیوانگی

برخلاف هگل كه تاریخ را روایت آزادی می دانست ، تو گویی تاریخ ایران روایت دیوانگان است ! روایتی كه دیوانگانش می سرایند ، خردمندانش می نگارند و مردمانش بها می دهند ! بهایی كه نان و جان را به یكجا می ستاند و درد و ویرانی را به بار می آورد.

و نه تنها تاریخ كه ادبیات ما هم سرشار از ستایش دیوانگی است ! مولوی می گفت :
چاره ای کو بهتر از دیوانگی
بگسلد صد لنگر از دیوانگی
ای بسا کافر شده از عقل خویش
هیچ دیدی کافر از دیوانگی
رنج فربه شد برو دیوانه شو
رنج گردد لاغر از دیوانگی
در خراباتی که مجنونان روند
زود بستان ساغر از دیوانگی
اه چه محرومند و چه بی بهره اند
کیقباد و سنجر از دیوانگی
شاد و منصورند و بس با دولتند
فارسان لشگر از دیوانگی
بر روی بر آسمان همچون مسیح
گر تو را باشد پر از دیوانگی

من فعلا به رویكردهای فلسفی این دیوانگی كاری ندارم كه خود مجال اندیشناكی فراختری را می طلبد یا چنانكه آراسموس سالها بعد از مولوی گفت باور ندارم كه : هر قدر کسی دیوانه تر باشد خوشبخت تر است[1] ونیز به شواهد پرتعداد دیگری كه ادبیات تعلیمی ما را آكنده از ستایش دیوانگی كرده است نمی اندیشم كه خود نیز از دیوانگانی هستم كه "بروزگاری كه مردانش عصا از كور می دزدند" محبت و عقلانیت را آرزو دارم !

از این روی ، درست در نقطه مقابل مولوی كه كیقباد و سنجر را محروم از دیوانگی می دانست ، تاریخ را روایتگر حاكمان دیوانه ای می شمارم كه بهای اقدامات ایشان را خردمندان و مردمان بی نوا می پردازند.
یكی از این هزاران را شاید بتوان فتحلیشاه قاجار دانست كه درست در زمانی كه روسیه تزاری كیان و بنیان ایران و ایرانی را تا سرحد نابودی سوزانده بود و تباهی و ویرانی كشور با آمیزه ایی از تهاجم خارجی و خودكامگی داخلی دردناكتر و جانسوز تر از هر زمان به جلوه در آمده بود ؛ دیوانه وار ادعای قبله عالم و فروامانروایی كیهان می كرد و عجبتر آنكه خود را عقل كل هم می دانست ! گاه چنان در مالیخولیایش غرقه می گشت كه قسم یاد می خورد وی ناپلئون بناپارت را به آن مقام رسانده است![2] و گاه در توهماتش روسها را تا دروازه های مسكو عقب می راند! و پادشاهی بریتانیا را كسر شان خود می انگاشت![3] البته این دیوانگی ها اگر محدود به اوهام شخصی او می شد و تنها پر پرواز در عوالم خیال را برایش فراهم می كرد غمی نبود و می شد با مولوی همراه گشت كه :
بر روی بر آسمان همچون مسیح
گر تو را باشد پر از دیوانگی

اما افسوس كه این دیوانگی نه راهی به آسمان داشت و نه سودی برای زمینیان ! و تنها ثمره آن گشادن دروازه های انحطاط و ویرانی فزونتر برای ایران بود.

سرپرسی سایكس یكی از این دیوانگی ها را چنین وصف نموده است :
وقتى‏كه قشون روس از مرز ایران عبور نمود نجبا و افسران با علاقمندى زیاد منتظر شدند كه به‏بینند چه اقدامى باید بكنند.

شاه ظاهر شد در حالیكه «لباس غضب» پوشیده كه تمام آن سرخ بوده است. شاه تاجى بر سر داشت كه مرصع به یاقوت بود و یك یاقوت درشت در دسته خنجرش نشانده شده بود.

نجبا گمان داشتند كه شاه فرمان مرگ كسى را صادر خواهد نمود، چه رسم بود كه در چنین موقعى شاه این لباس را بر تن میكرد.

بنابراین همگى با ترس و بیم بگفتار شاه گوش فرادادند. اعلیحضرت بطرز جدى اظهار داشت كه روس‏هاى بدبخت بخاك مقدس ایران تجاوز نموده‏اند. اگر ما سوارنظام گارد شخصى خود را براى حمله بآنها بفرستیم چه پیش خواهد آمد؟ در جواب عرض كردند قربان! آنها ممكن است روس‏ها را تا دروازه مسكو عقب برانند. شاه دوباره پرسید اگر ما خودمان برویم چطور خواهد شد؟ نجبا جوابى ندادند اما خود را با سینه روى زمین انداخته و بر مصیبت و بدبختى كه بر روس‏ها در آنموقع وارد خواهد آمد گریه كردند![4]

شاها كاش بجای لباس غضب جامه ایی از رحمت و مهربانی می پوشیدی و بجای ترساندن به اندیشیدن وا می داشتی ! یاقوت و زمرد را زینت بخش لباست نمی كردی و گوهر خرد و دانش را روشنی بخش جان و روحت می ساختی و از آن شعله آتشی بر می افروختی كه انحطاط خود و ترقی بیگانگان را می دیدی و برای ایران و ایرانی بجای درد و رنج و تباهی و ویرانی ، خرمی و شادی و توسعه و پیشرفت و بجای امر و نهی ، پرسش و سوال به ارمغان می آوردی كه دیوانگان خود را می رهانند و خردمندان ملتی را به سعادت می رسانند.



[1] - اراسموس،سیدریوس، درستایش دیوانگی، ترجمه،مقدمه و حواشی از دکتر حسن صفاری، نشرفروزان،چاپ سوم1382 : 75

[2] - ده سفرنامه‏ ، کروسینسکی ، 1369 ، ترجمه مهراب امیری ، تهران ، انتشارات وحید ، چ 1 : 279

[3] - تاریخ كامل ایران‏ ، سر جان ملكم ، ترجمه میرزا اسماعیل حیرت‏ ، ناشر: افسون‏ ، تهران‏ ، 1380 ، ص 821

[4] - سایكس ، سرپرسى ، 1380 ، تاریخ ایران ،  ترجمه سید محمد تقى فخر داعى گیلانى‏ ، تهران ، افسون ‏، چ هفتم ، ج2 : 741




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
maryalicedorce.wordpress.com
سه شنبه 2 خرداد 1396 12:41 ب.ظ
Thanks for finally writing about >داستانهای کوتاه از تاریخ
- در ستایش دیوانگی <Loved it!
Angie
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 03:42 ق.ظ
What a data of un-ambiguity and preserveness of precious experience on the topic
of unexpected feelings.
BHW
پنجشنبه 24 فروردین 1396 09:41 ب.ظ
Thanks for finally talking about >داستانهای کوتاه از تاریخ -
در ستایش دیوانگی <Liked it!
manicure
سه شنبه 15 فروردین 1396 11:49 ق.ظ
Good day I am so excited I found your blog page, I really found you by error, while I was browsing on Askjeeve for something else, Nonetheless I am here now
and would just like to say kudos for a incredible post and a all round thrilling
blog (I also love the theme/design), I don’t have time to
read through it all at the minute but I have book-marked it and also added
in your RSS feeds, so when I have time I will be back to read
much more, Please do keep up the fantastic work.
فریبرز محمدخانی
چهارشنبه 23 اسفند 1391 10:21 ب.ظ
با درنگ و افسوس باید عرض کنم که در زمان فتحعلیشاه قاجار در ایران، تقریبا همزمان در ابتدای قرن 19 توماس جفرسون سومین رئیس جمهور امریکا در ایالات متحده بود. نگاهی کنیم به اقدامات جفرسون:
1-خرید ایالت لوئیزینا
2-با بسیاری از روشنفکران اروپا اشنا بود
3-طرفدار حقوق ملت و ارزش نهادن به جمهوری
4-پایه گذار حزب دمکرات
5- وی باستان شناس بود و استاد دانشگاه ویرجینیا بود
6-نویسنده اعلامیه استقلال امریکا
7- حامی جدایی دین از سیاست
من نمیگم فتحعلیشاه بدجنس بود اما کارامد نبود. ریشه مشکل در تاریخ معاصر در کجاست؟
پنجشنبه 5 بهمن 1391 02:35 ب.ظ
بله استاد موافقم چرا چیز جدید نمینویسین؟
پنجشنبه 5 بهمن 1391 01:35 ب.ظ
سلام استاد منتظر مطالب ارزنده دیگری از شما هستیم.
دنیای ویکتوریا
یکشنبه 1 بهمن 1391 07:16 ب.ظ
با عرض سلام
درست است که «دیوانگان خود را می رهانند و خردمندان ملتی را به سعادت می رسانند» اما متاسفانه در طول تاریخ، هیچ ابتلا و آزمونی مبنی بر سنجش مشاعر حکما و سلاطین وجود نداشته است!
آریل
چهارشنبه 29 آذر 1391 11:45 ب.ظ
یادمه ترم اول که بودم و کتابای شریعتی رو میخوندم نمیدونم کدوم کتابش بود که میگفت چرایی وعلت داره اینکه جوونای مملکت ما تو دانشگاه هر روز با ذوق وشوق وکلی کتاب زیر بغل و بحث وانتقاد ونظردهی وراه حل و...کله شون داغه داغه...چند سال بعد فارغ التحصیلی که میبینیشون خبری از کتابا وبحثهای اون زمون نیس.زیر بغلشون یه دنیا فیش وقبض وقصد و کارای اداری و نمیدونم پوشک بچه هس....(البته عبارت دقیقش نیست ونمیدونم کجا خوندمش)اون موقع نفهمیدم چی گفته چون تازه داشت کله ی مبارکم داغ میشد...حالا که دو سالی گذشته میفهمم چی گفته مرحوم...بله حکایت ماهم حکایت همون جووناییه که شریعتی گفته....نور به قبرش بباره ما که سعی میکنیم بی درد و دیوانه نباشیم.به وسع خودمون قدمی عاقلانه برای نسل بعد برداریم.
آریل
چهارشنبه 29 آذر 1391 11:33 ب.ظ
احساس میکردم همه ی گذشته ی هزاران ساله ام همه ادمهایی که هر کدوم به روش خودشون تاریخ رو رقم زدن و به من رسوندند به سنگینی هزاران سال اشتباه درد رنج کج فهمی ونفهمی حق نخواهی رکود سستی سنت مدرنیته و همه همه رو رسوندن به من!!یه لحظه فلج میشی پشته سرت گذشته ی تیره وتار شلوغ و سردرگمی و روبرو هم درد و رنجها و افکار ومشکلاتی که سایه ی سنگین همون گذشته هستند جلوی رفتنتو میگیرن.کاری از دستت ساخته نیست.بچه بودی فک میکردی همه جا امنه امونه اگه کوچیکترین رنجی هس فقط تو خونه شما هس.بزرگتر که شدی وارد جامعه که شدی تازه میبینی این ادما همشون شبیه هم اند.تازه تاریخ که خوندی دردت بیشتر.خیلی سخته ادم خودشو توی کتابا بخونه و بشناسه از بالا ببینه.ادمی مثه من هم که ظرفیت دو کلمه حرف حساب و درد ورنج نداره میگه چاره ای کو بهتر از دیوانگی
بگسلد صد لنگر از دیوانگی
ای بسا کافر شده از عقل خویش
هیچ دیدی کافر از دیوانگی
رنج فربه شد برو دیوانه شو
رنج گردد لاغر از دیوانگی
البته این دیوونگی دو سه سالی عمر میکنه چون تو درد بزرگ شدی خوشی و بی دردی دلتو میزنه و میگی دلم یه کمی رنج و درد میخواد!!
حالا امثال شاهای بی کفایتمون هم بنظر من عقده ای بودن چون همشون تو زندگیشون یک سری رنجها داشتن وقتی به قدرتی رسیدند نمیدونستند با اون قدرت و گذشته درداوری که داشتند چطوری رفتار کنند همشون عقده هاشون رو خالی کردن به استثناء ادمای شریفی که دغدغه شون مملکت بود.روانشناسی و جامعه شناسی حاکمان وبلایی که سر ملت اوردند و افرادی که دغده این خاکو داشتند واقعن جای کار داره.
زیاد شد درد دلای تاریخیمون...ممنون تا بعد دوست خوب
آریل
چهارشنبه 29 آذر 1391 11:33 ب.ظ
سلام
من میگم شاید مولوی مثه همه ی ماها یه زمانی خسته شده از لمس کردن این همه رنج و درد.واقعن گاهی وقتا آدم میمونه.نمیدونم شاید مولوی و دیگران که دیوانگی رو ستودند زاویه دیدشون به همدیگه و ماها فرق داشته.نمیدونم شاید مسایل و مشکلاتی که من نوعی تو این چندسالی که تجربه کردم ارتباط زیادی با رشته تحصیلیم داشته.نمیدونم دانشجویان دیگه هم این شرایط رو درک کردن؟این سالهای اخیر من مثله تاریخ ایران گیج کننده مشکل بدون راه حل طرز فکرام سنتی و مدرن وعملکردم هم سنتی و مدرن بوده.ثابت نبودم.تغییر داشتم ولی تحول نداشتم.بعبارتی من ریزترین جزء تشکیل دهنده ایران دارای تمامی خصوصیات تاریخیم هستم.من نمیتونم هویتم رو انکار کنم و گذشته ی تاریخیم با من زندگی میکنه توی مکالمات هر روزم با خانواده و اجتماع کوچیکی که توش زندگی میکنم هنوز جریان داره زنده هس.آدمای همه ی دوره های تاریخی ایران زنده هستند طبقه ی حاکمه اش مردمش روشنفکراش مذهبیهاش تحصیل کرده ها و دغدغه هاشون و خیلی چیزای دیگه هنوز هم بین ما نفس میکشن.نمیدونم ولی یادمه یه روزی واقعن توی راهی که توی محوطه دانشگاه میرفتم پاهام ایستاد.واقعن ذهنم کار نمیکرد مخم کشش نداشت.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر